۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

کاملا مردانه

پستان را به خاطر بسپار. شیر تمام شدنی است!

ایضا

مارتا ناسبام و جامعه آمریکا


در مصاحبهء این هفته در نیویورک تایمز مگزین، از خانم ناسبام می پرسند آیا صحیح است که او را در زمرهء «چپ دینی» به شمار آوریم. او پاسخ مثبت می دهد و می گوید، «بله، چپ عقلانی و دینی. در محیط کلیسای مسیحی اپیسکوپال بزرگ شدم و ارتباط قلبی من با آن بیشتر از طریق موسیقی شکل گرفت. تمام اوقات در گروه کر کلیسا می خواندم و هنوز هم از آواز خواندن لذت می برم. بعد از ازدواج، من به یهودیت گرویدم. دیگر از معنویت آنجهانی ِ مسیحیت خسته شده بودم و به دنبال دینی می گشتم که اجرای عدالت را در همین جهان خاکی در مد نظر داشته باشد.»[منبع]
به صحت و سلامت عقل جامعه‌ای* که گوینده** این حرفها را یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان! میداند، باید شک کرد. البته زیاد هم تعجب برانگیز نیست. این جامعه همان جامعه ایست که امثال حمید مولانا*** در ان مقام استادی دانشگاه کسب کرده اند! این خانوم هم مسیحی است، هم یهودی، هم فمینیست، هم فیلسوف خردگرا، هم چپ، هم روشنفکر دینی و هم سکسی. تازه کتابش هم یکی از کتابهای  پرفروش روز آمریکا است!****



* آمریکا
** خانم مارتا ناسبام
*** با چنین سطح فکری 
**** بیچاره فلسفه و تفکر که عیارش را تیراژ و شمارگان کتابها تعیین می کند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

خوانش

کریس عزیز. هیچ‌گاه در فهم فیلسوفی عمیق و ژرف‌نظرچون نیچه، به خوانش فیلسوف دیگری چون بودریار  و فوکو اکتفا نکن. چرا که از یک سو خوانش یک فیلسوف مهیای تحمیل فلسفه او بر متن است و از این مهمتر فیلسوفی چون بودریار و فوکو به لحاظ عمق تفکر هیچگاه به صدقدمی نیچه هم نخواهند رسید. با اکتفاء به این خوانش گویی به عمق تفکر نیچه پشت پا زده ای.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

جیمیل

کریس عزیز. چند روزی است که ما را از دستیابی به صندوق جیمیلمان محروم کرده اند. به شعورمان توهین کرده اند. گفتند که مشکل بخاطر گسترش فیبر نوری است! دروغمان گفته اند. عیبی ندارد. در عوض قول داده اند دسته جمعی به بهشت برویم. 
اما تو اگر می خواهی به صندوق جیمیلت دست یابی پیدا کنی از این راه برو. برای من که کارساز افتاده. شاید برای تو هم کارساز باشد. اول در گوگل sign in کن. بعد به جیمل برو و منتظر شو تا این عملیات  fail شود. بعد از آدرس نوار بالای صفحه که با https://www شروع می شود، s را حذف کن و دوباره تلاش کن. امید است کارساز افتد. سختیها را تحمل کن که در بهشت همدیگر را می بینیم. فعلا بای.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

همواره از ابتدا تاکنون من که یکی از ارزشهای شخصی ام سکوت و کم حرفی است، اندیشیده ام که برای چه و که حدود دو سال است که در این وبلاگ می نویسم و نوشتن من در اینجا چه تاثیری و ارزشی برای کسی داشته یا خواهد داشت؟ البته یک حس عمیقی در ما هست که مارا فرا می خواند به اینکه کشفها و بارقه های فکریمان را برای دیگران تعریف کنیم. وبلاگ نویسی در دنیای امروز توانسته است این نیاز را به طرز قابل توجهی ارضا کند. کسی چیزی را در همان لحظه که بهش نازل شده می نویسد و نوشته اش بطور ثابت و پایدار تا سالها بعد باقی خواهد ماند و هر کس با سرچ کلید واژه مورد نظرش به نوشته آن نویسنده خواهد رسید. اما از این چه سود؟ 
این وبلاگ حدود بیست نفر خواننده پر و پا قرص دارد که شمارشان از گذشته تا حال تقریبا یکسان باقی مانده  و این نشانگر این است که جامعه ایرانی علاقه ای به شنیدن حرفهایی از این دست ندارد و من دهانی بهر این گوشها نیستم. از سویی خوانندگان را اکثرا می شناسم و می توانم از طرق دیگر حرفهایم را با آنها در میان بگذارم و حرفهایشان را بشنوم. به هر حال مدتی نیاز است که در باب چرایی و میزان مفیدیت نوشتن در این وبلاگ فکر کنم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

مناظره و طنز

هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟
چه شده که تا این حد "مناظره" در جامعه ایرانی جا باز کرده است و مهم شده؟ آنقدر که مناظرات سرنوشت انتخابات را تعیین می کنند، حاکمیت را مجبور می کنند که علی رغم تمایلش در تلویزیون مناظره پخش کند. و حتی مجبور می کند که از ترس آنرا حذف کند و دیگر پخش نکند! چه شده است که از این برنامه تا ان برنامه نقل هر مجلسی این است که "دیدی فلامنی اون شب به فلانی چی گفت؟" مگر چیست در مناظره دو نفر از دو جناح مخالف اما از کمر یک پدربزرگ؟ 
در جامعه ای که به یاس و نومیدی گرفتار آید، و تحولات پشت سر هم هیچ گونه تاثیری در زندگی اش نگذاشته باشد، دیگر خیلی چیزها حساسیتش را برای مردم از دست می دهد. بسیاری از موضوعات مهم و اساسی. بسیاری از آثار و نوشته های اصیل و گرانمایه. و بجایش مناظرات رجال سیاسی پوک و پوچ برایش اینقدر جذاب و ارزشمند می شود. چرا؟ چون دو نفر از جناحی متفاوت در مقابل هم می نشینند و همدیگر را تحقیر می کنند و پلشتی های هم را به رخ دیگری می کشند و عقده گشایی می کنند. این لذت بخش است برای آن جامعه ی مایوس و جامعه ای که ارزشها برایش بی معنی شده. حد اقل این مناظره ها نفرت و خشم و عقده های درونی بیینده را التیام می بخشد و به اصطلاح عوام دلشان را خنک می کند. برای ملت عاجری که گمان می کنند یا یقین دارند که همه چیز پوچ و دروغ و ابزاری است فقط چنین برنامه هایی است که جذاب است و لذت بخش. دیگر محتوای حرفها مهم نیست. بار احساسی آنها مهم می شود. این است که هیچ چیز بیشتر از این مناظره ها مردم را به پای تلویزیون نکشیده و نخواهد کشید.
اما عده ای هم هستند که این مناظره ها هم ، جذابیت و لذتش را برایشان از دست داده است. شاید این گروه کمی سلیقه شان بهتر است و کمتر هرز و هنوز کمی انتظار دیدن و شنیدن حرفهای بهتر دارند. شاید برعکس وضع این عده بدتر و وخیم تر است از دسته اول. اینها در همه این برنامه ها  و مناظرات فقط به دنبال یک تیکه یا اصطلاح طنزآمیز می گردند که فقط با صدای بلند بخندند تا التیام و مرحمی باشد بر زخمای کاری شان و عمیقشان. مثل من که فقط منتظرم صادق زیبا کلام بیاید جایی حرف بزند و حرکات و تیکه هایش را ببینم  و بشنوم و از ته دل بخندم. و وقتی بجای صادق زیبا کلام سعید زیبا کلام می آید آنوقت فقط می توانم به مواد روانگردان پناه ببرم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

قطعه

از چنگال های من مگریز ای غزال تیزرو!
چرا که - به حکم غریزه -
تو خود نیکتر میدانی
که جراحت چنگالهای من 
از نوازش مهرآمیز انگشتان آن رَمه
شیرین تر است

ای غزال تیزرو!
از زخم چنگال های من مگریز

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

تاملات

1- عرفان سیاسی؟! جل الخالق!

2- دیدن فیلم (The Road) من را در این فکر برده که آیا اگر شرایطی فراهم شود که بشر به هر دلیلی به منایع خوراکی کافی در روی کره زمینه دست یابی نداشته باشد -مثلا در پی یک جنگ اتمی دهشتناک- آیا در چنین صورتی به خوردن گوشت هم‌نوعانش روی خواهد آورد؟ من هم هم‌سو با کارگردان ان فیلم معتقدم که نود و پنج درصد از افراد بشر دست به این کار خواهند زد و برای زنده ماندن هم‌نوع خود را شکار می کنند و شاید حتی خام و زنده زنده شکار را بخورند.

* عکس مربوط به صحنه ای از فیلم است که گروهی را نشان می دهد که در وضعیت توصیف شده، بدنبال جنبنده ای (انسانی) هستند تا او را بخورند و از گشنگی نمیرند. در این سکانس یکی از یاران خودشان تیر می خورد و می میرد و فیلم نشان می دهد که پس از چند دقیقه فقط محتویات شکم آن فرد روی زمین باقی مانده است.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب!

عکس از کشواد -دهم بهمن 1388 خورشیدی
معادل با چهاردهم صفر 1431 قمری*

* امشب (یازدهم بهمن) صادق زیباکلام (که آدم باهوشی است و همواره مواضع و طنزپردازیهایش را ستوده ام) تو تلوزیون وقتی که به سال انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی به میلادی اشاره کرد هجری قمری اش را هم گفت و بعد زیرکانه اشاره کرد برای این گفتم که فردا پس فردا محکوم به غرب زدگی نشوم.

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

کهنه‌کتاب

حقیقت‌ها آن پندارهایند که از یادها رفته که پندارند! (نیچه)
کشواد بار دیگر از بلندای آشیانه اش فرود آمد. به روستایی اندر شد. هنگامه ای بود. سخن بر سر تفسیر جملات کتابی بود کهنه و پوسیده که از فرط کهنگی چند صفحه اول آن از بین رفته بود. کسی نویسنده آن را نمی شناخت و مقدمه اش را نخوانده بود اما همه آنرا از ناموس گرامی‌تر می داشتند. طرفین برای اثبات حقیقت گلوهایشان را می دریدند. بر روی هم رگ گردن می کشیدند. آن یکی دیگری را تکفیر می کرد. آن دیگری دیگری را زندیق می خواند. آن یکی حکم بددینی می نوشت. آن یکی هم بقیه را به اجانب نسبت می داد. آن دیگری در خفا شمشیر در زهر می آغشت. آن دیگری زیر پاها له شد.
کشواد کمی در آن کهنه کتاب دقیق گشت و درنگ کرد. ناگهان فریاد زد: "من آن کتاب را می شناسم. من صفحات افتاده اش را خوانده ام." اما کسی صدایش را نشنید. اینبار زیر لب گفت: "من آن کتاب را می شناسم. آن کهنه کتاب متعلق به ان پیرمرد شوریده‌حال و پریشان‌گو و پیرهن‌چرکینی بود که آنرا در جوانی نوشته و در قهوه ‌خانه ها می خواند تا مردم بخندند و از سر ترحم به اون دیناری دهند. اکنون این همه قیل و قال از چه روست؟ مگر اینان فراموش کرده اند؟"
کسی صدای او را نشنید. از دیدن جهل مردم دلش شکست. بر فراز کوهها باز رفت. و دیگر کسی او را ندید.

کارتون

 که گفتت برو دست رستم ببند
نـبندد مــرا دسـت چـــرخ بلند


 

روانگردان3

کریس عزیز! مطالبی که در پست قبلی نوشتم این سوال را به ذهن متبادر می کند که آیا مواد روانگردان می توانند جای س\ک/س را برای انسان پر کنند؟ قضیه خیلی اندیشیدنی است.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

cohabitation & marriage

قدرت، فاسد و تمامتخواه است و قدرتمداران همواره بطور طبیعی به این سمت سیر می کنند که در زندگی مردم دخالت بیشتری کنند. در جوامعی که تفکر دموکراتیک بیشتر نهادینه شده طبیعتا این دست اندازی دولتها در شئون زندگی مردم کمتر است. هرچه نهاد حکومت غیر دموکراتیک تر باشد میزان دست اندازی اش در زندگی مردم بیشتر است. (البته باید گفت در جوامع دموکراتیک رشد فرهنگی مردم نیز بیشتر است و خیلی جاها وجود دارد که دولتها دیگر نمی توانند به بهانه حمایت از اقشار آسیب پذیر تر در کار روزمره مردم دخالت کنند).
اما شهروندان نیز بطور طبیعی میل به گریز از این دست‌اندازی ها و چیدن دست قدرتمداران دارند. بهترین نمونه از این گرایش طبیعی، وضعیت کنونی عقد تشریفاتی ازدواج marriage در جوامع غربی و شکل گیری نهاد موازی "cohabitation" است. این نهاد از سرشت بشر بدون دخالت قدرت‌مندارن سر چشمه گرفته است و بیگمان پیش از تبدیل شدن ازدواج به عقد همین پارادایم بر رفتار بشر در اعماق تاریخ حکمفرما بوده است.
cohabitation با هم زندگی گردن است بدون تن دادن به تشریفات قانونی و تحمیل شده. به تعریف این نهاد اجتماعی هنوز "قانونی نشده" در Black دیکشنری توجه کنید: وضعیت یا حالت زندگی کردن با یکدیگر بخصوص به عنوان شریک در زندگی و معمولا با تصمیم داشتن روابط جنسی.
حال به واکنش دولت (در معنای عام شامل پارلمان) ایران به رواج اندک این پدیده در جامعه ایرانی توجه کنید:
"عضو کمیسون فرهنگی مجلس در گفتگو با « فردا» گفت: بهتر است برای اینکه هیچ گونه سو استفاده ای از طرف مردانی که متاهلند پیش نیاید سازمان ثبت احوال با همکاری مجلس شورای اسلامی برگه ای برای ثبت ازدواج موقت نیز در داخل شناسنامه اضافه شود که همه چیز در این خصوص قانونمند شود.[منبع ]"
این تنها یک جمله از تمام سخنان بود. حتما بقیه اش را بخوانید. تحلیلش بر اساس آنچه پیشتر نوشته ام با خودتان.

+ دیگر نوشته های من در این خصوص: اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

کاسه گدایی

ماده 7- دولت مجاز است حداكثر تا پنجاه درصد (50%) خالص وجوه حاصل از اجراء این قانون را در قالب بندهای زیر هزینه نماید:
الف- یارانه در قالب پرداخت نقدی و غیر نقدی با لحاظ میزان درآمد خانوار نسبت به كلیه خانوارهای كشور به سرپرست خانوار پرداخت شود.
ب - اجراء نظام جامع تأمین اجتماعی برای جامعه هدف از قبیل:
1- گسترش و تأمین بیمه های اجتماعی، خدمات درمانی، تأمین و ارتقاء سلامت جامعه و پوشش دارویی و درمانی بیماران خاص و صعب العلاج.
2- كمك به تأمین هزینه مسكن، مقاوم سازی مسكن و اشتغال.
3- توانمندسازی و اجراء برنامه‌های حمایت اجتماعی. 

با مطالعه قانون هدفمند کردن یارانه ها آشکار می شود ادعای هزاران ساعت کارشناسی برای نوشتن این لایحه دو سه صفحه ای مبهم و بی در و پیکر و کودکانه و این همه زد و خورد برای تصویب آن در پارلمان، یک لطیفه تلخ بوده است. مخلص کلام این قانون این است که پنجاه درصد یارانه ای که از زمان شکل گیری دولت مدرن تا کنون، به مردم داده می شد ظرف پنج سال کم شود. خب این که این همه دعوا ندارد. این همه قهرمان سازی ندارد. این همه برو بیا ندارد. طی پنج سال بطور ناملموس این میزان یارانه را کم می کردید. دیگر لازم نبود کاسه گدایی بدهید دست مردم. لازم نبود دولت - با اینکه رسما و علنا دارد پنجاه درصد سوبسیدها را کاهش می دهد- خود را ولی نعمت مردم کند و همان پولی قبلا بطور نامحسوس می گرفته اند، پنجاه درصدش را با منت و خفت در کاسه هایشان بیندازد. لازم نبود که معلم و کارمند و کارگر و مدیر و حسابدار و ... را خوشه چین خوان فضل و رحمت خود کنید. اگر این ملت آنطور که صبح تا شب می گویند، شریف است و بزرگ، هیچ وقت صدقه(=یارانه در قالب پرداخت نقدی و غیر نقدی) قبول نمی کرد. کاش مردم می فهمیدند.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

راز

همواره از ابتدای فعالیت فکری ام بر این باور بوده ام که ضرباتی که ما ایرانی ها و فرهنگمان از عرفان و تصوف و فرهنگ رازپرستی و راز آمیزی خورده ایم بسیار عمیقتر و کاری تر از هر ضربه دیگری است. حداقل می توان گفت تیزی و زهر بقیه تیغها گرفته شده است و به کندی گراییده اما این یکی خیر. هنوز می بُرد و زهرآگین می کند. روز به روز بیشتر.
اثبات این مدعا زمان زیادی می طلبد. البته کارهای فراوانی هم از سوی اندیشمندان و پژوهشگران فرهنگ صورت گرفته، که  البته قوم ایرانی ترجیح می دهد بجای پرداختن به اینجور پژوهشها وقت خود را مصروف نوشته‌های گودری (و لایکبازی های خنک پشتبندش)  و مقاله های بی نام و نشان سیاسی و خبری اینترنتی و [خیلی اگر بخواهد وارد عمق شود] روزنامه های داخلی کند. از میان روشنفکران هم، این جماعت،  کسی جز سازگارا و مهاجرانی و مخملباف! را نمی شناسد. بگذریم.
یکی از کسانی که عمری را به این داستان پرداخته در این خصوص نوشته‌های فراوانی دارد که لینک سه نوشته را اینجا قرار می دهم: [1][2][3]
در خواندن نوشته‌های این نویسنده کمی درنگ کنید. توانایی آنرا دارد که در عرض چند دقیقه کل نظم فکریتان را متلاشی کند. اما سعی کنید با دید انتقادی به این نوشته ها و فرضیه های زیربنایی شان نگاه کنید.
پی‌نوشت: درود بر دو بزرگمردی که در فرهنگ ایران با تکیه بر خردگرایی؛ توانستند از چنگال این پیرزن بزک‌کرده شوم و ویرانگر (عرفان و تصوف) بگریزند و به نقد آن از بیرون بپردازند. احمد کسروی و آرامش دوستدار را می گویم که اولی را یک پیامبر دروغین بهتان معرفی کردند و دومی را اصلا نمی شناسید.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

تاملات کشوادی

1 - فمینیست چادری؟! جل الخالق!

2- آیا تا وقتی که امتیاز انحصاری صدا و سیما و آموزش و پرورش دست جناح حاکم باشد امیدی به رستگاری اپوزیسیون هست؟

3- ترانه جوانبخت (داستان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، مترجم، منتقد ادبی، متافیزیسین، موزیسین و نقاش، شیمیدان، شاعر  به هفت زبان): "من بیش از هزار صفحه شعر دارم.+" وقتی دفترهای شعر مهدی اخوان ثالث و تاریخی که زیر هر شعرش نوشته را مرور می کنی میبینی شاید در یک سال یک یا دو شعر گفته و بعضی سالها هم اصلا نگفته. حال چطور است که یک دخترک در این سن و سال بیش از هزار صفحه شعر دارد؟ کاربرد این شعرها چیست؟  پرکردن صفحات اینترنت؟ آیا شما کسی را دیده اید که شعر این خانوم را زیر لب زمزمه کند؟

انتفاضه

رفتم تماشای آتشبازی، باران آمد، باروتها نم برداشت.
ابراهیم گلستان
رفتم برم جنگ، آتیش نسیمت نذاشت
عبدی بهروانفر

رفتم برم انتفاضه، بلیت گیرم نیامد. پشیمان شدم. برگشتم.
کشواد بزرگ

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

اخلاق

تا قبل از کانت اول خدا را محور و مبنا قرار می دادند و سپس اخلاق را بر مبنایش استوار می کردند. اما کانت اخلاق را محور و مبنا قرار داد و پایه های عرش خداوندی را بر دوش اخلاق نهاد. در نوع خود کار بزرگی و بینظیری است. بجای انقلاب کپرنیکی کانت باید از "انقلابهای کپرنیکی کانت" سخن گفت.

دکان

به مغازه گفتید "دکان" ما زبان در کام کشیدم. عوامانه اش کردید و گفتیدش "دکون" باز هم سکوت پیشه کردم. حالا جان مادرتان دیگر جمعش را "دَکاکین" نگویید که تیغ زبان از نیام بر می کشم و آنوقت هر چه دیدید از چشم خودتان دیدید. چه زیبایی ای در این "کان" و "کون" و "کین" می بینید که دست از سرش برنمی دارید؟ حالمان دگرگون شد از این همه کج‌سلیقگی!